خرید بک لینک
هیجده سالم که بود مجبور شدم یک نفر رو فراموش کنم و چون بلد نبودم٬مثل بچه ها گریه میکردم...آدمها برام پر از حرفای نامفهوم بودن... حرف هایی مثل «بعدا به حال این روزهات میخندی»یا«جاش رو آدمهای دیگه پر می

برچسب: نویسنده: سینا محمودی تاريخ: پنجشنبه 19 ارديبهشت 1398 ساعت: 2:08

بهار عزیزم سلام
می دانم سرت شلوغ است و داری چمدانت را برای آمدن،آماده می کنی

خواستم بگویم میان باران وروزهای افتابی بلندی که داری توی چمدانت میگذاری برای همه ی آدم ها یک دشت آرزوی برآورده شده بگذار توی چمدانت،که امسالمان سال بغض بود

حالا که داری از راه می رسی توی آغوشت برایمان عشق بیاور
توی چشمهایت برایمان اشک شوق بیاور.

بهار عزیزم لطفا آنقدر خوب باش تا تمام روزهای سال به یمن آمدنت غصه ها را به در کنند
لطفا زودتر بیا که دلمان به آمدنت خوش است.❤️

برچسب: نویسنده: سینا محمودی تاريخ: پنجشنبه 19 ارديبهشت 1398 ساعت: 2:08

وقتی بچه مدرسه ای بودم فکر می کردم عشق یعنی پوشیدن لباس عروس.چادر سفید مامانم همون حکمو داشت.کفشاشو که چهل سایز از خودم بزرگتر بود می پوشیدم و یواشکی از تو سوراخ کلید دید می زدم تا آقا دوماد خیالی بیا

برچسب: نویسنده: سینا محمودی تاريخ: پنجشنبه 19 ارديبهشت 1398 ساعت: 2:08

صفحه بندی